پست شماره: 316

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: سه شنبه بیستم اسفند 1387 توسط: چشمان تر
|
|